در نگاه تو روياها از خواب مي پرند ... حياط قد ميكشد ... و ستاره در تمام طول شب گسترده مي شود ... در پنجره هاي عصر ... مردي عاشقانه مي خواند ... چه سوز ناك است آواي او ... كنار ديوار غروب مي گريم ... گيسوانم را به باد مي آويزم ... هزار پروانه ... هزار آواز نذر امامزاده ي تنهايي مي كنم ... و چشم هاي تو در قاب پلك مي زند ... پلك مي زند