بر قامت دلرباي مهدي(عج) صلوات
بر قامت دلرباي مهدي(عج) صلوات![]()
قيامت قامت و قامت قيامت
قيامت ميكند اين قدّ و قامت
مؤذّن گرببيند قامتت را
به «قد قامت» بماند تا قيامت
بر قامت دلرباي مهدي(عج) صلوات![]()
ناصر عمادي - اصفهان - علوم تربيتي
بر قامت دلرباي مهدي(عج) صلوات![]()
قيامت قامت و قامت قيامت
قيامت ميكند اين قدّ و قامت
مؤذّن گرببيند قامتت را
به «قد قامت» بماند تا قيامت
بر قامت دلرباي مهدي(عج) صلوات![]()
ناصر عمادي - اصفهان - علوم تربيتي
اي نور اميدم بيا
يار من معشوق من اي ماه و ناهيدم بيا
در جهان نزد رقيبان بر تو باليدم بيا
تا به كي در پشت ابر غيبتي مولاي من
يوسف كنعانيم اي عيش جاويدم بيا
نو جوانان پير و پيران خفته در بالين خاك
با دم عيسائيت اي نور اميدم بيا
كفر كیشان بر حقايق خط باطل ميكشند
سوزش پروانهها با چشم خود ديدم بيا
اي كه گفتي با رقيبان كم نشينم در جهان
در ميان آشنا بيگانه گرديدم بيا
اندرون قلب ما را از ولا پركردهاي
جانك ناقابلم را بر تو بخشيدم بيا
- ع پ كرمانشاه - بهداشت حرفهاي
اي سپيدهتر از سپيده صبح!
اي سبزتر از سعادت سبز، اي جوانترين اقاقيايِ هستي! به تو ايمان دارم كه روزي ميآيي، اي زيباترين سلام! هر روز در انتظار شنيدن لبيك توأم. اي موعود و اي آقاي مهربانيها! بگو چند روز ديگر خورشيد بايد غروب كند؟! چند جمعه ديگر بايد خاكستر شود تا تو بيايي و خورشيد طلوع كند؟! «خدا كند كه بيايي...»
ردِ پاي نور تو، روي قلبم مانده است
مانده در دست دلم، مهر رويت يادگار
تشنه وصل توأم، اي دليل زندگي
كي به پايان ميرسد، روزهاي انتظار
باز هم آدينه شد، جاده اما خالي است
باز هم، سهم من از، حسرتي دنباله دار
طاهره امراللهي - فارغالتحصيل كارشناسي علوم تربيتي (تهران مركز)
او ميآيد و من و تو ...
او ميآيد شايد در جمعهاي باراني، سوار بر بالهاي عشق همراه با ردايي لبريز از عطر گل ياس، با چشماني زيباتر از آسمان، او ميآيد و رنگ غم را از شهر ميزدايد و دلها را به هم گره ميزند. او ميآيد و ديوار غربت را ميشكند و مردمك چشمان منتظر را شاد ميكند، سبد سبد گل مهرباني به عاشقانش هديه ميدهد. او ميآيد تا بار ديگر اسلام محمد و عدالت علوي را احيا كند و خون حسينعليه السلام را در رگها جاري سازد. او ميآيد و من و تو، ما ميشويم.
و مهدي فاطمهعليها السلام دستمان را ميگيرد و كوچمان ميدهد تا قلههاي ابديت...
ساره رسولي - علوم اجتماعي اصفهان
او ميآيد با آواي ...
او ميآيد با آواي أنا المهدي و در جام جانهاي عاشق شراب وصل ميريزد و سرگشتگان وصالش را سرمست مينمايد و فرياد جانسوز «متي ترني و نراك» عاشقانش را براي هميشه پايان ميدهد. او ميآيد از پس ابرهاي تيره ظلمت كه بر ديدگان بشريت نقش بسته است. آن حضور بي پايان از پس غيبت كبري ميآيد تا ديگر كسي حاضر پنهان را غايب ننامد.
بقيهالله ميآيد تا بابالله گشوده شود و همگان وجهالله را به نظاره بنشينند او ميآيد و شقايقهاي شهيد ميرويند و پروانههاي عاشق اين بار بجاي شمع سيدشان بدور خورشيد ساداتشان پرواز را از سر ميگيرند و شمع نيز ققنوس عشق ميشود و علمدار پروانهها ميآيد و پروانهها را به ضريح ياس مهمان ميكند.
آن آيه نور و تطهير ميآيد و به يمن قدومش جهان را منور و مطهر ميكند. وقتي او ميآيد همگان ميفهمند خورشيد نورش را از چه كسي امانت گرفته و گلها عطرشان را از كه يادگاري گرفتهاند و ميفهمند چرا لالهها هميشه داغدارند و نرگسها هميشه چشم انتظار و خواهند فهميد چرا ندبهها جانسوزند و غروب جمعهها دلگير.
انتظار 3
حيات بخش دلي، مژده خدا هستي
زلال خاطرهاي، بوي آشنا هستي
غروب سرد زمينم، زمينيم، اما
تو از سلاله نوري، ز ما جدا هستي
بيا كه با تو دلم جان تازه ميگيرد
هنوز گرمي آغوش سرد ما هستي
چه سالهاي غريبي گذشته بر من و دل
بيا كه منتظران را تو مقتدا هستي
تو شاه بيت خدايي، گل وفا هستي
به صحن مدرسه عشق خواندهام اي دوست
من ابتداي جنونم، تو انتها هستي
پرنده دل من از طلوع تا به غروب
در انتظار تو پر ميزند، كجا هستي؟
شعر از وحيد حيدري
انتظار 2
شبي تار است و سرد و خشك و تنها
من آنگه در درونم گشته غوغا
روم آهسته تا شمعي فروزم
و آنگه تا سحر با آن بسوزم
نشينم در پناه آن شب تار
بريزم اشك غم از هجرت يار
به سوي آسمان دستم كنم باز
بگويم با امامم، مهديم راز
اماما! قبله گاهم! خستهام من
ز درد هجر تو پر بستهام من...
بيا مهدي، بيا درد فراقت
شكسته اين دلم، جانم فدايت
رضايي فر، دانشگاه آزاد، نجف آباد.
اميد وصل
به جز از لقايت اي جان نبود به دل مرادي
مگرم نمودهاي ترك كه زمن نكردي يادي
همه شب بسوزم و ليك به اميد وصل سازم
چه بگويم از فراقت كه هميشه در گدازم
همه جمعه كردمت ياد كه كني زمن تو يادي
نرسيده دل به حاجت نرسيده دل به شادي
نكشم ز ندبه دست و بكشم به سوي تو دست
چه كنم كه از فراقت همه شب غمي به دل هست
تو بيا كه پر كشد غم ز دلم عزيز زهرا
چه شود كه من ببينم رخ نازنين مه را
اگرم نمايي لطفي شومت غبار راهت
تو بيا كه جان رفته به تن آيد از نگاهت
سيد محمد رضا عالم - پرستاري - ع پ اصفهان
السلام عيلك يا اباصالح المهدي
الا به جاده خورشيد تكسوار بيا
تو را به حرمت چشمان انتظار بيا
تو اي مسافر سرچشمههاي روشن عشق
نشسته بر دل آينهها غبار، بيا
غريب ميشود اي دوست عاشقي بي تو
به كوي غربت ياران بي قرار بيا
السلام عليك يا بقية اللَّه في ارضه
... مشتاقتر از آنم كه بنشينم و منتظر بمانم؛ منتظر روزي، شايد روزي دور، روزي غريب، شمردن روزهاي نبودنت بي قرارم كرده است، اما اي هميشه جاري، اي حضور همراه، ميخواهم اين بار به دنبال نقشه گمشده مهر تو پرواز كنم؛ اين بار تو را خواهم يافت. ايمان دارم. نميدانم چگونه، كجا و از كدام سو به دستان مهربانت ميرسم ولي اميدوار و شاد، دل به دريا ميسپارم و طوفان هرگز در من اثر نخواهد كرد.
اي دل بشارت ميدهم خوش روزگاري ميرسد
يا درد و غم طي ميشود، يا شهرياري ميرسد
اي منتظر! غمگين مشو، قدری تحمل بيشتر
گردي بپاشد در افق، گويي سواري ميرسد!
- مشهد - علوم پايه
اگر ميدانستم كجايي
به شوق ديدارت پاي در راه مينهادم و دل از دنيا و ظواهر زود گذرش ميكندم و از همه درياها و اقيانوسها و كهكشانها و صحراها ميگذشتم و مسير صعبالعبور انتظار را پاي پياده طي ميكردم تا به كوچههاي سبز وصال برسم. و عطر گلهاي صلوات را همراه با شبنم عشق پاك تقديمت ميكردم.
ز.ع دانشگاه اصفهان، عربي.
السلام عليك يا ابا صالح (عج)
توي آسمون بي تو، يه ستاره مونده تنها
يه ستارهاي كه شايد، نرسه به صبح فردا
يه ستارهاي كه قلبش، لب قله غروبه
با خودش ميگه هميشه، تو اگه بياي چه خوبه
نكنه يه وقت بيايي، كه ستاره مرده باشه
آرزوي ديدنت رو، تو خاكا برده باشه
ميدونم يه روز ميايي، كه نميدونم چه وقته
ولي اينو خوب ميدونم، بي تو بودن خيلي سخته
گل نرگس، گل نرگس، گل من، مسافر من
بخدا اگر بميرم، نميري ز خاطر من
عاليه حسني - اديان و عرفان - سمنان
السلام علي المهدي الذي وعدالله عزوجل - به الامم
چراغ خانه را روشن كنيد، آواز بگذاريد
كسي بايد بيايد، لاي در را باز بگذاريد
بيفشانيد آبي بر حياط و يادتان باشد
كه در بالاي مجلس چهار بالش ناز بگذاريد
الا دلهاي تمرين كرده دور از او پريدن را
از اينجا تا رسيدنگاه او پرواز بگذاريد
بياييد، بيشتر گل ميدهد بيش انتظاران را
اگر دل كندهايد از اين صبوري باز بگذاريد
نگاهش راهزن بسيار دارد من كه ميترسم
مگر در رهگذار چشم او سرباز بگذاريد!
فرستنده: - علوم پايه - فردوسي مشهد
انتظار، زيباترين ترنم روزگار
هر صبح و شام، بلكه لحظه به لحظه، بايد در انتظار مقدم فرخندهاش نشست؛ چرا كه
رستن از تمام بديها و دل بستن به تمام خوبيها جز با ظهور مقدس او ممكن نيست
انتظار ظهور، آمادگي براي رهيدن از تمام زشتيها و رسيدن به تمام زيبايي هاست.
انتظار ظهور، آرزومندي براي تحقق تمام فضيلتها و شرافتها است. انتظار
ظهور،چشمداشت رهايي از ظلم و بيداد و تحقق عدل و داد است. انتظار ظهور، تجديد قوا
براي تحولي عظيم و انساني است. انتظار ظهور، حركتي پرشتاب به سوي حياتي پاك و
نوراني است.
اي قامت نوراني
دلها همه بي تاب است چشمان همه باراني
اما ده هزار افسوس، سيماي تو پنهاني
شب، با تو نميپاشد مهتاب نگاهش را
خورشيد، خجل از تو، اي قامت نوراني
شاهنشه اين هستي از كلم خبر ميداد
وقتي كه تو رفتي تا دور از نگرش ماني
روزي كه شقايقها، بي تو به سفر رفتند
افسوس نبودي تا درد دلشان داني
وقتي تو نباشي باز اين واقعهها پيداست
قرآن نوك پيكان و پيراهن عثماني
يعقوب تو گشتيم و دل با همه طاقت گفت
روزي ز سفر آيد، آن يوسف كنعاني
وقتي كه بيايي تو، ديگر نبود اين سان
درياي دل عشاق، ناساكن و طوفاني
آن گه كه زمين از ننگ، از كينه لبالب شد
از مشرق خوبيها، تنها تو نماياني
گر چهره عيان كردي، تنها به تو ميگويم
اين هستي ناقابل تنها به تو ارزاني
منيره رئيسي زرگري - كارشناس ادبيات انگليسي - دانشگاه شهيد چمران
اي زيباترين بهانه دنيا
اين جمعه هم گذشت، تو اما نيامدي
پايان قصه سبز دنيا، نيامدي
مانده است دل اسير هزاران سؤال تلخ
اي پاسخ هر آنچه معما، نيامدي
كِز كردهاند پنجرهها در غبار خويش
اي آفتاب روشن فردا نيامدي
اي حسنِ پاك گمشده روح روزگار
زيباترين بهانه دنيا نيامدي
اي از تبار آينهها اي حضور سبز
اي آخرين ذخيره طاها نيامدي
اين جمعه هم گذشت و غزل ناتمام ماند
اين است قسمت دل من، تو نيامدي
فرستنده: مهديه عرب - فارغ التحصيل دانشگاه زابل - زيست شناسي
انتظار 1
بر فراز قلهاي ايستادهاي، همه عالم در زير پاي توست، دنيا به دهكده كوچكي تبديل شده كه همه جاي آن در دسترس است؛ اما تاريكي و ظلمت همه جا را فرا گرفته است؛ تيرگي، بر فراز عالم گسترده است و خوبيها در سايه آن گم شدهاند. و من ايستادهام در انتظار. در انتظار نور! در انتظار خوبيها! در انتظار عدالت! در انتظار فرماني براي كمال و باليدن، دستور پاكي و پاكيزگي براي پذيرش حق، ميدانم كه كار در يك شب به انجام ميرسد و خواندهام كه تَوَقَّعُوا الْفَرَجَ... و در انتظار هستم.
الهام عليآبادي - مهندسي كشاورزي - باهنر كرمان
السلام عليك يا بقيةاللَّه
غروب چو كودكي معصوم با لالايي دلنواز باد در آغوش سخاوتمند آسمان آرميده است، غم دزدانه به درون كلبه وهمانگيز قلبم سرك ميكشد و بي بهانه، بهانه ميشود براي گريه هايم. در اين هياهوي ناامنيها، بگذار غريبانه بنالم و خالي كنم خود را، از شكايتهاي سرخ. اي سبزتر از رؤياهاي كودكانهام! اي وجودت سراسر مهر واي نجابت محض! نگذار در اين متروكه غمبار دنيا بپوسم و در حسرت اي كاشها غرق گردم، اي برتر از هر آنچه بوي وفا و عدل ميدهد، اي همه عشق! ماندهام در اين دنياي بي كسيها، نكند رهايم كني در بيابان دل واپسيها.
عزيزا! ابرهاي تيره رنگ، نيلگون آسمان را ربودهاند، كاش ميآمدي و بانسيم نفسهايت تيرگي را كنار ميزدي!
افسانه نوروزي، كشاورزي، دانشگاه علوم كشاورزي خوزستان
هوای تو
دلم مثل غروب جمعه ها دارد هوایت را
کجا واکرده ای این بار گیسوی رهایت را؟
کجا سر در گریبان بردی و یاد من افتادی
که پنهان کرده باشی گریه های های هایت را
خیابان «ولی عصر» بی شک جای خوبی نیست
که در بین صداها گم کنی بغض صدایت را
تو هم در این غریبستان وطن داری و می دانی
بریده روزگار بی تو صبر آشنایت را
نسیمی از نفس افتاده ام از نیل ردّم کن
رها کن در میان خدعه ماران عصایت را
نمی خواهم بجنگم در رکابت... مرگ می خواهم
به شمشیر لقا از پی بخشیدم عطایت را
فقط یک بار از چشمان اشک آلود من بگذر
که موجا موج هر پلکم ببوسد جای پایت را...
... گل امّید را در روز بی خورشید خیری نیست
شب است و می کشی روی سر دنیا عبایت را
محمدجواد آسمان
اشك ناب
امروز صداي گريههاي مرا آسمان شنيد
و با من همراه شد
آنقدر گريه ميكنيم
تا چشمهايمان پاك شود از اشك نابمان
چه زيبا ميشود
فردا ديگر چشم از همه چيز خواهيم شست
و مينگريم به تو، با چشم دل؛
فردا ديگر عشق، نوازشگر گيسوان بي تابمان خواهد شد
و اشك شادي مهمان گونههايمان
و لبخند قرين لبهاي دعا گويمان
فردا جمعه است، جمعه خوشبو
ليلا تمجيدي، محقق اردبيلي، ادبيات و زبان فارسي.
اسارت
وقتي تو بيايي دل من شاد شود
پرواز كند در آسمان باد شود
آري تو بيايي همه جا نور شود
دلها همه از اسارت آزاد شود
ليلا تمجيدي
از الفباي نشاط زندگي
سهم من بارگران اشكهاست
خانه مان، زير گلوله، زير تير
غرقه در ويراني ديوارهاست
در نگاه مردم همسايهمان
ميتوان تنها شدن را لمس كرد
در سلام سرد و اشك ديده شان
ميشود ويران شدن را لمس كرد
من چو آهويي در اين دشت غريب
از هجوم شيرها ترسيدهام
با كه گويم از غم آوارگي
من كه داغ كينهها را ديدهام
من نشاط كودكي را در خودم
در هجوم ترسها گم كردهام
من كه جيبم را به جاي نقل و توت
از گلوخ و سنگها پر كردهام
اي خدا، اي خالق مهر و صفا
پس بگو آن مهربانيها كجاست؟!
من نشاط و خنده را گم كردهام
اي خدا آن منجي جانها كجاست؟
زهرا رجبي - الزهرا - الهيات
ادركني يا مولا...
چه بگويم از فراقت كه به دل نمانده طاقت
به كه شكوه ات نمايم ز چه رو كنم شكايت؟
همه عيب ميكنندم كه نشان از تو ندارم
دل من زغصه خون شد به كه گويم اين حكايت؟!
گل و لاله هاي صحرا شده آتشين مِهرت
غم داستان عشقت بشنيده ام روايت
چو قدم نميگذاري به دو ديده ام نظر كن
كه نگاه سبز مستت بنمايدم كفايت
به صبا سپرده ام دل كه تو يار بهتريني
برساند اين پيامم ز تو آردم رضايت
منيژه امامي مقدم - تربيت بدني - شهيد رجايي
اباصالح، دلم سامان ندارد
اباصالح، دلم سامان ندارد
مگر هجران تو پايان ندارد
اباصالح، بيا دردم دوا كن
مرا با ديدنت حاجت روا كن
ابا صالح، تو خوبي، من بدم بد
مرا از درگاهت ردم مكن رد
اباصالح، چه خوش زيبنده باشد
كه تو لعل لبت پر خنده باشد
اباصالح، عزيز آل ياسين
بيا در جمع ما آقا تو بنشين
اباصالح، چه خوش فرخنده باشد
كه خورشيد رخت تابنده باشد
فرستنده: مصطفي شهيدي - شهيدباهنر كرمان - دبيري زبان
أين الشموس الطالعه
مجنونتر از ليلي ليليتر از مجنون گشتيم دنبالت در كوه و در هامون
در انتظار تو عمريست ميسوزيم دلهايمان آتش چشمانمان پرخون
يك لحظه ميخنديم يك لحظه ميگرييم محصول عشق توست اين حال ديگرگون
هر روز ميخوانيم قرآن چشمانت فردا جهان سبز است والتين و الزيتون.
شهبازي.
آقاجان دستم را بگير
اي نگار دلنشين من! دستان لرزانم بر قامت رعناي تو تكيه دارد و پاهاي استوار تو گام من را براي زندگي نگه ميدارد.
اگر تو نبودي... اگر تو نباشي آهوي رميده دلم يك لحظه هم تاب ندارد. اگر روي از من برگرداني... نه.. من تو را دوست دارم و ميدانم كه تو مهرباني. آري از پدر هم مهربانتري، حتي اگر هر لحظه با خنجر گناهم وجود تو را زخم بزنم تو باز هم براي من گريه ميكني.
آه... از اين همه مهرباني تو و سنگدلي من! آقاجان به خاطر دل سنگم از تو ميخواهم كه رهايم نكني و من را از لطفت محروم نكني. آقاجان دستم را بگير و در اين دوران سخت پناهگاهم باش! زمين شكافته دلم در حسرت تو به اعماق جدايي فرو ميرود. بيا و اين دم آخر چشم و جودم را به ديدن رخسارت منوّر كن.
آقا جون...
تمام جمعهها چشم انتظارم
گل رويت ببينم در كنارم
حديث عشق تو هر صبح جمعه
در آن دَم من ز هجرت بي قرارم
بيا در نُدبه با ما همنوا شو
سرآيد با وجودت انتظارم
بيا اي مرهم زخم دل من
كه از خال رُخت من در خُمارم
بيا اي گوهر تابنده عشق
گدايي تو را من افتخارم
محمود معلمي - فارغ التحصيل دانشگاه زابل - ادبيات عرب
آفتاب هدايت
چشمان منتظر ما، منتظران به خون بارش رفته است و با اين قلب به كينه رفته نميتوان تو را ديد، دستهاي به گناه آلودهمان رو به پنجرههاي نيايش است ولي با اين همه ناصوابي نميتوان تو را نظارهگر شد.
تو را ميطلبيم، اي آرامش روحهاي آزرده، نور تو را در اين ظلمت شب خواهانيم تا روز را درك كنيم. اي آفتاب هدايت هرچه زودتر بر ما بتاب و ما را ياري فرما!
مولا جان! به تو محتاجيم! منتظران، منتظرند.
راضيه مسعودي - كارشناس علوم اجتماعي - دانشگاه پيام نور گچساران
آفتاب دل
اي خورشيد پنهان در وراي ابرها! اي سرو افروخته در دشتهاي خاموش! اي قامت رعناي عدالت! اي دادرس مظلومان! اي فجر اميد! اي فرياد آزادي! اي پيشواي محرومان! اي حامي مستضعفان و اي انقلابگر پيروز! هر روز كه دستهامان ميرود تا پنجرهها را بگشايد، اميدهامان اين است كه اين بار آفتابي بتابد. آفتابي كه خانههاي دل را نور باران كند. اي عزيزي كه در دلها حاضر و از چشمها پنهاني، ما لالههاي انتظار را در قلبهامان هر روز آبياري ميكنيم و چشم بر راه گذاشتهايم تا تو بيايي و با مژگانِ ديدگانمان، فرش راهت را جارو كنيم و لالههاي سرخمان را به پيشگاه تو بنشانيم.
حسينعلي اكبري آرباطان - تبريز - علوم تربيتي
آفتاب حقيقت![]()
هر چقدر خواستم چيزي بنويسم اما ديدم نه بيان شيوايي دارم و نه قلم رسايي كه در شأن آقا بنويسم، اما براي اين كه بنده هم از قافله عقب نمانم فقط اين را بگويم كه:
آقا من هم دوستتان دارم، اگر من هم لياقت داشته باشم منتظر شما هستم و هر صبح كه ميشود با شما عهد ميبندم... خلاصه روزم را با ياد شما آغاز ميكنم هر وقت طلوع آفتاب را ميبينم دلم سرشار از شور و شوق ميشود و با خود ميگويم آيا آن روز را من خواهم ديد كه آفتاب حقيقت بيايد.![]()
![]()
آرامِ دل
كي ميايي اي قرار سينههاي بي قرار
كي ميايي اي اميد هر دل اميدوار
بي فروغ مهر رويت ديدهها را نور نيست
كي ميايي اي فروغ ديدههاي اشكبار
قلبها چون لاله پژمردند از داغ فراق
كي ميايي اي تسلي بخش قلب داغدار
خيره مانده چشم هر عاشق به راهت اي عزيز
كي ميايي اي به راهت چشم هر چشم انتظار
عشق شد تا جاي گيرد در ركاب مركبت
كي ميايي اي به راه نور تنها تك سوار
رفت آرام از دل ياران اگر آرام بود
كي ميايي تا كه يار آرام گيرد، پيش يار.
آرام جان
دل آشفتهام درمان ندارد
به جز وصل رخت سامان ندارد
دل مجنون من در انتظارست
به غير از دوريت هجران ندارد
اسير خال و گيسوي تو مست است
به غير از عهد تو، دوران ندارد
دلم در باغ حُزنت گشت خاموش
مگر، جز ياد تو بستان ندارد
بيا و بر دلم آرام جان باش
كه غير از قُرب تو درمان ندارد
محمود معلمي - فارغ التحصيل ادبيات عرب - زابل