بر قامت دلرباي مهدي(عج) صلوات

بر قامت دلرباي مهدي(عج) صلوات

قيامت قامت و قامت قيامت

قيامت مي‏كند اين قدّ و قامت‏

مؤذّن گرببيند قامتت را

به «قد قامت» بماند تا قيامت‏

   بر قامت دلرباي مهدي(عج) صلوات‏

 

   ناصر عمادي - اصفهان - علوم تربيتي‏

اي نور اميدم بيا

اي نور اميدم بيا

 يار من معشوق من اي ماه و ناهيدم بيا

در جهان نزد رقيبان بر تو باليدم بيا

تا به كي در پشت ابر غيبتي مولاي من‏

يوسف كنعانيم اي عيش جاويدم بيا

نو جوانان پير و پيران خفته در بالين خاك‏

با دم عيسائيت اي نور اميدم بيا

كفر كیشان بر حقايق خط باطل مي‏كشند

سوزش پروانه‏ها با چشم خود ديدم بيا

اي كه گفتي با رقيبان كم نشينم در جهان‏

در ميان آشنا بيگانه گرديدم بيا

اندرون قلب ما را از ولا پركرده‏اي

جانك ناقابلم را بر تو بخشيدم بيا

- ع پ كرمانشاه - بهداشت حرفه‏اي‏

اي سپيده‏تر از سپيده صبح!

 

اي سپيده‏تر از سپيده صبح!

اي سبزتر از سعادت سبز، اي جوانترين اقاقيايِ هستي! به تو ايمان دارم كه روزي مي‏آيي، اي زيباترين سلام! هر روز در انتظار شنيدن لبيك توأم. اي موعود و اي آقاي مهرباني‏ها! بگو چند روز ديگر خورشيد بايد غروب كند؟! چند جمعه ديگر بايد خاكستر شود تا تو بيايي و خورشيد طلوع كند؟! «خدا كند كه بيايي...»

ردِ پاي نور تو، روي قلبم مانده است‏

مانده در دست دلم، مهر رويت يادگار

تشنه وصل توأم، اي دليل زندگي‏

كي به پايان مي‏رسد، روزهاي انتظار

باز هم آدينه شد، جاده اما خالي است‏

باز هم، سهم من از، حسرتي دنباله دار

   طاهره امراللهي - فارغ‏التحصيل كارشناسي علوم تربيتي (تهران مركز)

او مي‏آيد و من و تو ...

او مي‏آيد و من و تو ...

 او مي‏آيد شايد در جمعه‏اي باراني، سوار بر بالهاي عشق همراه با ردايي لبريز از عطر گل ياس، با چشماني زيباتر از آسمان، او مي‏آيد و رنگ غم را از شهر مي‏زدايد و دلها را به هم گره مي‏زند. او مي‏آيد و ديوار غربت را مي‏شكند و مردمك چشمان منتظر را شاد مي‏كند، سبد سبد گل مهرباني به عاشقانش هديه مي‏دهد. او مي‏آيد تا بار ديگر اسلام محمد و عدالت علوي را احيا كند و خون حسين‏عليه السلام را در رگها جاري سازد. او مي‏آيد و من و تو، ما مي‏شويم.

و مهدي فاطمه‏عليها السلام دستمان را مي‏گيرد و كوچمان مي‏دهد تا قله‏هاي ابديت...

   ساره رسولي - علوم اجتماعي اصفهان‏

او مي‏آيد با آواي ...

او مي‏آيد با آواي ...

او مي‏آيد با آواي أنا المهدي و در جام جانهاي عاشق شراب وصل مي‏ريزد و سرگشتگان وصالش را سرمست مي‏نمايد و فرياد جانسوز «متي ترني و نراك» عاشقانش را براي هميشه پايان مي‏دهد. او مي‏آيد از پس ابرهاي تيره ظلمت كه بر ديدگان بشريت نقش بسته است. آن حضور بي پايان از پس غيبت كبري مي‏آيد تا ديگر كسي حاضر پنهان را غايب ننامد.

بقيه‏الله مي‏آيد تا باب‏الله گشوده شود و همگان وجه‏الله را به نظاره بنشينند او مي‏آيد و شقايقهاي شهيد مي‏رويند و پروانه‏هاي عاشق اين بار بجاي شمع سيدشان بدور خورشيد ساداتشان پرواز را از سر مي‏گيرند و شمع نيز ققنوس عشق مي‏شود و علمدار پروانه‏ها مي‏آيد و پروانه‏ها را به ضريح ياس مهمان مي‏كند.

آن آيه نور و تطهير مي‏آيد و به يمن قدومش جهان را منور و مطهر مي‏كند. وقتي او مي‏آيد همگان مي‏فهمند خورشيد نورش را از چه كسي امانت گرفته و گلها عطرشان را از كه يادگاري گرفته‏اند و مي‏فهمند چرا لاله‏ها هميشه داغدارند و نرگسها هميشه چشم انتظار و خواهند فهميد چرا ندبه‏ها جانسوزند و غروب جمعه‏ها دلگير.

انتظار 3

انتظار 3

حيات بخش دلي، مژده خدا هستي‏

زلال خاطره‏اي، بوي آشنا هستي‏

غروب سرد زمينم، زمينيم، اما

تو از سلاله نوري، ز ما جدا هستي‏

بيا كه با تو دلم جان تازه مي‏گيرد

هنوز گرمي آغوش سرد ما هستي‏

چه سالهاي غريبي گذشته بر من و دل‏

بيا كه منتظران را تو مقتدا هستي‏

تو شاه بيت خدايي، گل وفا هستي‏

به صحن مدرسه عشق خوانده‏ام اي دوست

من ابتداي جنونم، تو انتها هستي‏

پرنده دل من از طلوع تا به غروب‏

در انتظار تو پر مي‏زند، كجا هستي؟

 

   شعر از وحيد حيدري‏

انتظار 2

انتظار 2

شبي تار است و سرد و خشك و تنها

من آنگه در درونم گشته غوغا

روم آهسته تا شمعي فروزم‏

و آنگه تا سحر با آن بسوزم‏

نشينم در پناه آن شب تار

بريزم اشك غم از هجرت يار

به سوي آسمان دستم كنم باز

بگويم با امامم، مهديم راز

اماما! قبله گاهم! خسته‏ام من‏

ز درد هجر تو پر بسته‏ام من...

بيا مهدي، بيا درد فراقت‏

شكسته اين دلم، جانم فدايت‏

   رضايي فر، دانشگاه آزاد، نجف آباد.

اميد وصل

اميد وصل

 به جز از لقايت اي جان نبود به دل مرادي‏

مگرم نموده‏اي ترك كه زمن نكردي يادي‏

همه شب بسوزم و ليك به اميد وصل سازم‏

چه بگويم از فراقت كه هميشه در گدازم‏

همه جمعه كردمت ياد كه كني زمن تو يادي‏

نرسيده دل به حاجت نرسيده دل به شادي‏

نكشم ز ندبه دست و بكشم به سوي تو دست‏

چه كنم كه از فراقت همه شب غمي به دل هست‏

تو بيا كه پر كشد غم ز دلم عزيز زهرا

چه شود كه من ببينم رخ نازنين مه را

اگرم نمايي لطفي شومت غبار راهت‏

تو بيا كه جان رفته به تن آيد از نگاهت‏

   سيد محمد رضا عالم - پرستاري - ع پ اصفهان‏

السلام عيلك يا اباصالح المهدي‏

السلام عيلك يا اباصالح المهدي‏

 

 الا به جاده خورشيد تكسوار بيا

تو را به حرمت چشمان انتظار بيا

تو اي مسافر سرچشمه‏هاي روشن عشق‏

نشسته بر دل آينه‏ها غبار، بيا

غريب مي‏شود اي دوست عاشقي بي تو

به كوي غربت ياران بي قرار بيا

السلام عليك يا بقية اللَّه في ارضه

 

السلام عليك يا بقية اللَّه في ارضه

 ... مشتاق‏تر از آنم كه بنشينم و منتظر بمانم؛ منتظر روزي، شايد روزي دور، روزي غريب، شمردن روزهاي نبودنت بي قرارم كرده است، اما اي هميشه جاري، اي حضور همراه، مي‏خواهم اين بار به دنبال نقشه گمشده مهر تو پرواز كنم؛ اين بار تو را خواهم يافت. ايمان دارم. نمي‏دانم چگونه، كجا و از كدام سو به دستان مهربانت مي‏رسم ولي اميدوار و شاد، دل به دريا مي‏سپارم و طوفان هرگز در من اثر نخواهد كرد.

اي دل بشارت مي‏دهم خوش روزگاري مي‏رسد

يا درد و غم طي مي‏شود، يا شهرياري مي‏رسد

اي منتظر! غمگين مشو، قدری تحمل بيشتر

گردي بپاشد در افق، گويي سواري مي‏رسد!

- مشهد - علوم پايه‏

اگر مي‏دانستم كجايي‏

 

اگر مي‏دانستم كجايي‏

به شوق ديدارت پاي در راه مي‏نهادم و دل از دنيا و ظواهر زود گذرش مي‏كندم و از همه درياها و اقيانوسها و كهكشانها و صحراها مي‏گذشتم و مسير صعب‏العبور انتظار را پاي پياده طي مي‏كردم تا به كوچه‏هاي سبز وصال برسم. و عطر گلهاي صلوات را همراه با شبنم عشق پاك تقديمت مي‏كردم.

   ز.ع دانشگاه اصفهان، عربي.

السلام عليك يا ابا صالح (عج)

السلام عليك يا ابا صالح (عج)

 توي آسمون بي تو، يه ستاره مونده تنها

يه ستاره‏اي كه شايد، نرسه به صبح فردا

يه ستاره‏اي كه قلبش، لب قله غروبه‏

با خودش ميگه هميشه، تو اگه بياي چه خوبه‏

نكنه يه وقت بيايي، كه ستاره مرده باشه‏

آرزوي ديدنت رو، تو خاكا برده باشه‏

مي‏دونم يه روز ميايي، كه نمي‏دونم چه وقته‏

ولي اينو خوب مي‏دونم، بي تو بودن خيلي سخته‏

گل نرگس، گل نرگس، گل من، مسافر من‏

بخدا اگر بميرم، نميري ز خاطر من‏

   عاليه حسني - اديان و عرفان - سمنان‏

السلام علي المهدي الذي  وعدالله عزوجل - به الامم‏

السلام علي المهدي الذي  وعدالله عزوجل - به الامم‏

چراغ خانه را روشن كنيد، آواز بگذاريد

كسي بايد بيايد، لاي در را باز بگذاريد

بيفشانيد آبي بر حياط و يادتان باشد

كه در بالاي مجلس چهار بالش ناز بگذاريد

الا دلهاي تمرين كرده دور از او پريدن را

از اينجا تا رسيدنگاه او پرواز بگذاريد

بياييد، بيشتر گل مي‏دهد بيش انتظاران را

اگر دل كنده‏ايد از اين صبوري باز بگذاريد

نگاهش راهزن بسيار دارد من كه مي‏ترسم‏

مگر در رهگذار چشم او سرباز بگذاريد!

 

   فرستنده: - علوم پايه - فردوسي مشهد

انتظار، زيباترين ترنم روزگار

انتظار، زيباترين ترنم روزگار

 هر صبح و شام، بلكه لحظه به لحظه، بايد در انتظار مقدم فرخنده‏اش نشست؛ چرا كه

 رستن از تمام بدي‏ها و دل بستن به تمام خوبي‏ها جز با ظهور مقدس او ممكن نيست

 انتظار ظهور، آمادگي براي رهيدن از تمام زشتي‏ها و رسيدن به تمام زيبايي هاست.

 انتظار ظهور، آرزومندي براي تحقق تمام فضيلت‏ها و شرافت‏ها است. انتظار

ظهور،چشمداشت رهايي از ظلم و بيداد و تحقق عدل و داد است. انتظار ظهور، تجديد قوا

 براي تحولي عظيم و انساني است. انتظار ظهور، حركتي پرشتاب به سوي حياتي پاك و

 نوراني است.

 

اي قامت نوراني‏

اي قامت نوراني‏

دلها همه بي تاب است چشمان همه باراني‏

اما ده هزار افسوس، سيماي تو پنهاني‏

شب، با تو نمي‏پاشد مهتاب نگاهش را

خورشيد، خجل از تو، اي قامت نوراني‏

شاهنشه اين هستي از كلم خبر مي‏داد

وقتي كه تو رفتي تا دور از نگرش ماني‏

روزي كه شقايق‏ها، بي تو به سفر رفتند

افسوس نبودي تا درد دلشان داني‏

وقتي تو نباشي باز اين واقعه‏ها پيداست‏

قرآن نوك پيكان و پيراهن عثماني‏

يعقوب تو گشتيم و دل با همه طاقت گفت‏

روزي ز سفر آيد، آن يوسف كنعاني‏

وقتي كه بيايي تو، ديگر نبود اين سان‏

درياي دل عشاق، ناساكن و طوفاني‏

آن گه كه زمين از ننگ، از كينه لبالب شد

از مشرق خوبيها، تنها تو نماياني‏

گر چهره عيان كردي، تنها به تو مي‏گويم‏

اين هستي ناقابل تنها به تو ارزاني‏

   منيره رئيسي زرگري - كارشناس ادبيات انگليسي - دانشگاه شهيد چمران‏

اي زيباترين بهانه دنيا

اي زيباترين بهانه دنيا

 اين جمعه هم گذشت، تو اما نيامدي‏

پايان قصه سبز دنيا، نيامدي‏

مانده است دل اسير هزاران سؤال تلخ‏

اي پاسخ هر آنچه معما، نيامدي‏

كِز كرده‏اند پنجره‏ها در غبار خويش‏

اي آفتاب روشن فردا نيامدي‏

اي حسنِ پاك گمشده روح روزگار

زيباترين بهانه دنيا نيامدي‏

اي از تبار آينه‏ها اي حضور سبز

اي آخرين ذخيره طاها نيامدي‏

اين جمعه هم گذشت و غزل ناتمام ماند

اين است قسمت دل من، تو نيامدي‏

   فرستنده: مهديه عرب - فارغ التحصيل دانشگاه زابل - زيست شناسي‏

انتظار 1

انتظار 1

 بر فراز قله‏اي ايستاده‏اي، همه عالم در زير پاي توست، دنيا به دهكده كوچكي تبديل شده كه همه جاي آن در دسترس است؛ اما تاريكي و ظلمت همه جا را فرا گرفته است؛ تيرگي، بر فراز عالم گسترده است و خوبي‏ها در سايه آن گم شده‏اند. و من ايستاده‏ام در انتظار. در انتظار نور! در انتظار خوبي‏ها! در انتظار عدالت! در انتظار فرماني براي كمال و باليدن، دستور پاكي و پاكيزگي براي پذيرش حق، مي‏دانم كه كار در يك شب به انجام مي‏رسد و خوانده‏ام كه تَوَقَّعُوا الْفَرَجَ... و در انتظار هستم.

   الهام علي‏آبادي - مهندسي كشاورزي - باهنر كرمان‏

السلام عليك يا بقيةاللَّه‏

السلام عليك يا بقيةاللَّه‏

 غروب چو كودكي معصوم با لالايي دلنواز باد در آغوش سخاوتمند آسمان آرميده است، غم دزدانه به درون كلبه وهم‏انگيز قلبم سرك مي‏كشد و بي بهانه، بهانه مي‏شود براي گريه هايم. در اين هياهوي ناامني‏ها، بگذار غريبانه بنالم و خالي كنم خود را، از شكايت‏هاي سرخ. اي سبزتر از رؤياهاي كودكانه‏ام! اي وجودت سراسر مهر واي نجابت محض! نگذار در اين متروكه غمبار دنيا بپوسم و در حسرت اي كاش‏ها غرق گردم، اي برتر از هر آنچه بوي وفا و عدل مي‏دهد، اي همه عشق! مانده‏ام در اين دنياي بي كسي‏ها، نكند رهايم كني در بيابان دل واپسي‏ها.

عزيزا! ابرهاي تيره رنگ، نيلگون آسمان را ربوده‏اند، كاش مي‏آمدي و بانسيم نفسهايت تيرگي را كنار مي‏زدي!

   افسانه نوروزي، كشاورزي، دانشگاه علوم كشاورزي خوزستان‏

هوای تو

هوای تو

دلم مثل غروب جمعه ها دارد هوایت را


کجا واکرده ای این بار گیسوی رهایت را؟

کجا سر در گریبان بردی و یاد من افتادی


که پنهان کرده باشی گریه های های هایت را


خیابان «ولی عصر» بی شک جای خوبی نیست


که در بین صداها گم کنی بغض صدایت را


تو هم در این غریبستان وطن داری و می دانی


بریده روزگار بی تو صبر آشنایت را


نسیمی از نفس افتاده ام از نیل ردّم کن


رها کن در میان خدعه ماران عصایت را


نمی خواهم بجنگم در رکابت... مرگ می خواهم

به شمشیر لقا از پی بخشیدم عطایت را


فقط یک بار از چشمان اشک آلود من بگذر


که موجا موج هر پلکم ببوسد جای پایت را...


... گل امّید را در روز بی خورشید خیری نیست


شب است و می کشی روی سر دنیا عبایت را

 

محمدجواد آسمان

 

اشك ناب‏

اشك ناب‏

 امروز صداي گريه‏هاي مرا آسمان شنيد

و با من همراه شد

آنقدر گريه مي‏كنيم‏

تا چشم‏هايمان پاك شود از اشك نابمان‏

چه زيبا مي‏شود

فردا ديگر چشم از همه چيز خواهيم شست‏

و مي‏نگريم به تو، با چشم دل؛

فردا ديگر عشق، نوازشگر گيسوان بي تابمان خواهد شد

و اشك شادي مهمان گونه‏هايمان‏

و لبخند قرين لب‏هاي دعا گويمان‏

فردا جمعه است، جمعه خوشبو

   ليلا تمجيدي، محقق اردبيلي، ادبيات و زبان فارسي.

اسارت

اسارت

وقتي تو بيايي دل من شاد شود

پرواز كند در آسمان باد شود

آري تو بيايي همه جا نور شود

دلها همه از اسارت آزاد شود

   ليلا تمجيدي‏

از الفباي نشاط زندگي

از الفباي نشاط زندگي

 

 سهم من بارگران اشك‏هاست

خانه مان، زير گلوله، زير تير

غرقه در ويراني ديوارهاست‏

در نگاه مردم همسايه‏مان‏

مي‏توان تنها شدن را لمس كرد

در سلام سرد و اشك ديده شان

مي‏شود ويران شدن را لمس كرد

من چو آهويي در اين دشت غريب‏

از هجوم شيرها ترسيده‏ام

با كه گويم از غم آوارگي‏

من كه داغ كينه‏ها را ديده‏ام

من نشاط كودكي را در خودم‏

در هجوم ترس‏ها گم كرده‏ام

من كه جيبم را به جاي نقل و توت‏

از گلوخ و سنگ‏ها پر كرده‏ام

اي خدا، اي خالق مهر و صفا

پس بگو آن مهرباني‏ها كجاست؟!

من نشاط و خنده را گم كرده‏ام

اي خدا آن منجي جان‏ها كجاست؟

   زهرا رجبي - الزهرا - الهيات

ادركني يا مولا...

 

ادركني يا مولا...

 چه بگويم از فراقت كه به دل نمانده طاقت‏

به كه شكوه ات نمايم ز چه رو كنم شكايت؟

همه عيب مي‏كنندم كه نشان از تو ندارم‏

دل من زغصه خون شد به كه گويم اين حكايت؟!

گل و لاله ‏هاي صحرا شده آتشين مِهرت‏

غم داستان عشقت بشنيده‏ ام روايت‏

چو قدم نمي‏گذاري به دو ديده ‏ام نظر كن‏

كه نگاه سبز مستت بنمايدم كفايت

به صبا سپرده ‏ام دل كه تو يار بهتريني‏

برساند اين پيامم ز تو آردم رضايت‏

   منيژه امامي مقدم - تربيت بدني - شهيد رجايي‏

اباصالح، دلم سامان ندارد

اباصالح، دلم سامان ندارد

اباصالح، دلم سامان ندارد

مگر هجران تو پايان ندارد

اباصالح، بيا دردم دوا كن

مرا با ديدنت حاجت روا كن

ابا صالح، تو خوبي، من بدم بد

مرا از درگاهت ردم مكن رد

اباصالح، چه خوش زيبنده باشد

كه تو لعل لبت پر خنده باشد

اباصالح، عزيز آل ياسين‏

بيا در جمع ما آقا تو بنشين‏

اباصالح، چه خوش فرخنده باشد

كه خورشيد رخت تابنده باشد

 

   فرستنده: مصطفي شهيدي - شهيدباهنر كرمان - دبيري زبان‏

 

أين الشموس الطالعه‏

أين الشموس الطالعه‏

مجنون‏تر از ليلي      ليلي‏تر از مجنون      گشتيم دنبالت      در كوه و در هامون‏

در انتظار تو      عمريست مي‏سوزيم      دلهايمان آتش      چشمانمان پرخون‏

يك لحظه مي‏خنديم      يك لحظه مي‏گرييم      محصول عشق توست      اين حال ديگرگون‏

هر روز مي‏خوانيم      قرآن چشمانت      فردا جهان سبز است   والتين و الزيتون.

   شهبازي.

آقاجان دستم را بگير

آقاجان دستم را بگير

 اي نگار دلنشين من! دستان لرزانم بر قامت رعناي تو تكيه دارد و پاهاي استوار تو گام من را براي زندگي نگه مي‏دارد.

اگر تو نبودي... اگر تو نباشي آهوي رميده دلم يك لحظه هم تاب ندارد. اگر روي از من برگرداني... نه.. من تو را دوست دارم و مي‏دانم كه تو مهرباني. آري از پدر هم مهربان‏تري، حتي اگر هر لحظه با خنجر گناهم وجود تو را زخم بزنم تو باز هم براي من گريه مي‏كني.

آه... از اين همه مهرباني تو و سنگدلي من! آقاجان به خاطر دل سنگم از تو مي‏خواهم كه رهايم نكني و من را از لطفت محروم نكني. آقاجان دستم را بگير و در اين دوران سخت پناهگاهم باش! زمين شكافته دلم در حسرت تو به اعماق جدايي فرو مي‏رود. بيا و اين دم آخر چشم و جودم را به ديدن رخسارت منوّر كن.

آقا جون...

آقا جون...

 تمام جمعه‏ها چشم انتظارم

گل رويت ببينم در كنارم‏

حديث عشق تو هر صبح جمعه‏

در آن دَم من ز هجرت بي قرارم‏

بيا در نُدبه با ما همنوا شو

سرآيد با وجودت انتظارم‏

بيا اي مرهم زخم دل من‏

كه از خال رُخت من در خُمارم‏

بيا اي گوهر تابنده عشق‏

گدايي تو را من افتخارم‏

   محمود معلمي - فارغ التحصيل دانشگاه زابل - ادبيات عرب‏

آفتاب هدايت‏

آفتاب هدايت‏

چشمان منتظر ما، منتظران به خون بارش رفته است و با اين قلب به كينه رفته نمي‏توان تو را ديد، دستهاي به گناه آلوده‏مان رو به پنجره‏هاي نيايش است ولي با اين همه ناصوابي نمي‏توان تو را نظاره‏گر شد.

تو را مي‏طلبيم، اي آرامش روحهاي آزرده، نور تو را در اين ظلمت شب خواهانيم تا روز را درك كنيم. اي آفتاب هدايت هرچه زودتر بر ما بتاب و ما را ياري فرما!

مولا جان! به تو محتاجيم! منتظران، منتظرند.  

 راضيه مسعودي - كارشناس علوم اجتماعي - دانشگاه پيام نور گچساران‏

آفتاب دل

آفتاب دل

اي خورشيد پنهان در وراي ابرها! اي سرو افروخته در دشت‏هاي خاموش! اي قامت رعناي عدالت! اي دادرس مظلومان! اي فجر اميد! اي فرياد آزادي! اي پيشواي محرومان! اي حامي مستضعفان و اي انقلاب‏گر پيروز! هر روز كه دستهامان مي‏رود تا پنجره‏ها را بگشايد، اميدهامان اين است كه اين بار آفتابي بتابد. آفتابي كه خانه‏هاي دل را نور باران كند. اي عزيزي كه در دل‏ها حاضر و از چشم‏ها پنهاني، ما لاله‏هاي انتظار را در قلب‏هامان هر روز آبياري مي‏كنيم و چشم بر راه گذاشته‏ايم تا تو بيايي و با مژگانِ ديدگانمان، فرش راهت را جارو كنيم و لاله‏هاي سرخمان را به پيشگاه تو بنشانيم.

   حسينعلي اكبري آرباطان - تبريز - علوم تربيتي‏

آفتاب حقيقت

آفتاب حقيقت

 هر چقدر خواستم چيزي بنويسم اما ديدم نه بيان شيوايي دارم و نه قلم رسايي كه در شأن آقا بنويسم، اما براي اين كه بنده هم از قافله عقب نمانم فقط اين را بگويم كه:

آقا من هم دوستتان دارم، اگر من هم لياقت داشته باشم منتظر شما هستم و هر صبح كه مي‏شود با شما عهد مي‏بندم... خلاصه روزم را با ياد شما آغاز مي‏كنم هر وقت طلوع آفتاب را مي‏بينم دلم سرشار از شور و شوق مي‏شود و با خود مي‏گويم آيا آن روز را من خواهم ديد كه آفتاب حقيقت بيايد.

آرامِ دل

آرامِ دل

كي ميايي اي قرار سينه‏هاي بي قرار

كي ميايي اي اميد هر دل اميدوار

بي فروغ مهر رويت ديده‏ها را نور نيست

كي ميايي اي فروغ ديده‏هاي اشكبار

قلب‏ها چون لاله پژمردند از داغ فراق

كي ميايي اي تسلي بخش قلب داغدار

خيره مانده چشم هر عاشق به راهت اي عزيز

كي ميايي اي به راهت چشم هر چشم انتظار

عشق شد تا جاي گيرد در ركاب مركبت‏

كي ميايي اي به راه نور تنها تك سوار

رفت آرام از دل ياران اگر آرام بود

كي ميايي تا كه يار آرام گيرد، پيش يار.

آرام جان‏

آرام جان‏

دل آشفته‏ام درمان ندارد

به جز وصل رخت سامان ندارد

دل مجنون من در انتظارست‏

به غير از دوريت هجران ندارد

اسير خال و گيسوي تو مست است‏

به غير از عهد تو، دوران ندارد

دلم در باغ حُزنت گشت خاموش‏

مگر، جز ياد تو بستان ندارد

بيا و بر دلم آرام جان باش‏

كه غير از قُرب تو درمان ندارد

 

محمود معلمي - فارغ التحصيل ادبيات عرب - زابل‏