او ميآيد با آواي ...
او ميآيد با آواي ...
او ميآيد با آواي أنا المهدي و در جام جانهاي عاشق شراب وصل ميريزد و سرگشتگان وصالش را سرمست مينمايد و فرياد جانسوز «متي ترني و نراك» عاشقانش را براي هميشه پايان ميدهد. او ميآيد از پس ابرهاي تيره ظلمت كه بر ديدگان بشريت نقش بسته است. آن حضور بي پايان از پس غيبت كبري ميآيد تا ديگر كسي حاضر پنهان را غايب ننامد.
بقيهالله ميآيد تا بابالله گشوده شود و همگان وجهالله را به نظاره بنشينند او ميآيد و شقايقهاي شهيد ميرويند و پروانههاي عاشق اين بار بجاي شمع سيدشان بدور خورشيد ساداتشان پرواز را از سر ميگيرند و شمع نيز ققنوس عشق ميشود و علمدار پروانهها ميآيد و پروانهها را به ضريح ياس مهمان ميكند.
آن آيه نور و تطهير ميآيد و به يمن قدومش جهان را منور و مطهر ميكند. وقتي او ميآيد همگان ميفهمند خورشيد نورش را از چه كسي امانت گرفته و گلها عطرشان را از كه يادگاري گرفتهاند و ميفهمند چرا لالهها هميشه داغدارند و نرگسها هميشه چشم انتظار و خواهند فهميد چرا ندبهها جانسوزند و غروب جمعهها دلگير.