اي قامت نوراني‏

دلها همه بي تاب است چشمان همه باراني‏

اما ده هزار افسوس، سيماي تو پنهاني‏

شب، با تو نمي‏پاشد مهتاب نگاهش را

خورشيد، خجل از تو، اي قامت نوراني‏

شاهنشه اين هستي از كلم خبر مي‏داد

وقتي كه تو رفتي تا دور از نگرش ماني‏

روزي كه شقايق‏ها، بي تو به سفر رفتند

افسوس نبودي تا درد دلشان داني‏

وقتي تو نباشي باز اين واقعه‏ها پيداست‏

قرآن نوك پيكان و پيراهن عثماني‏

يعقوب تو گشتيم و دل با همه طاقت گفت‏

روزي ز سفر آيد، آن يوسف كنعاني‏

وقتي كه بيايي تو، ديگر نبود اين سان‏

درياي دل عشاق، ناساكن و طوفاني‏

آن گه كه زمين از ننگ، از كينه لبالب شد

از مشرق خوبيها، تنها تو نماياني‏

گر چهره عيان كردي، تنها به تو مي‏گويم‏

اين هستي ناقابل تنها به تو ارزاني‏

   منيره رئيسي زرگري - كارشناس ادبيات انگليسي - دانشگاه شهيد چمران‏