اي قامت نوراني
اي قامت نوراني
دلها همه بي تاب است چشمان همه باراني
اما ده هزار افسوس، سيماي تو پنهاني
شب، با تو نميپاشد مهتاب نگاهش را
خورشيد، خجل از تو، اي قامت نوراني
شاهنشه اين هستي از كلم خبر ميداد
وقتي كه تو رفتي تا دور از نگرش ماني
روزي كه شقايقها، بي تو به سفر رفتند
افسوس نبودي تا درد دلشان داني
وقتي تو نباشي باز اين واقعهها پيداست
قرآن نوك پيكان و پيراهن عثماني
يعقوب تو گشتيم و دل با همه طاقت گفت
روزي ز سفر آيد، آن يوسف كنعاني
وقتي كه بيايي تو، ديگر نبود اين سان
درياي دل عشاق، ناساكن و طوفاني
آن گه كه زمين از ننگ، از كينه لبالب شد
از مشرق خوبيها، تنها تو نماياني
گر چهره عيان كردي، تنها به تو ميگويم
اين هستي ناقابل تنها به تو ارزاني
منيره رئيسي زرگري - كارشناس ادبيات انگليسي - دانشگاه شهيد چمران
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر ۱۳۹۲ ساعت 14:11 توسط هادی
|