آقاجان دستم را بگير
آقاجان دستم را بگير
اي نگار دلنشين من! دستان لرزانم بر قامت رعناي تو تكيه دارد و پاهاي استوار تو گام من را براي زندگي نگه ميدارد.
اگر تو نبودي... اگر تو نباشي آهوي رميده دلم يك لحظه هم تاب ندارد. اگر روي از من برگرداني... نه.. من تو را دوست دارم و ميدانم كه تو مهرباني. آري از پدر هم مهربانتري، حتي اگر هر لحظه با خنجر گناهم وجود تو را زخم بزنم تو باز هم براي من گريه ميكني.
آه... از اين همه مهرباني تو و سنگدلي من! آقاجان به خاطر دل سنگم از تو ميخواهم كه رهايم نكني و من را از لطفت محروم نكني. آقاجان دستم را بگير و در اين دوران سخت پناهگاهم باش! زمين شكافته دلم در حسرت تو به اعماق جدايي فرو ميرود. بيا و اين دم آخر چشم و جودم را به ديدن رخسارت منوّر كن.
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم خرداد ۱۳۹۱ ساعت 0:22 توسط هادی
|