بهلول وقتی کودک بود ؛ مادرش بیمار گشت . روزی در آن بیماری او را گفت ؛ ای پسر پروای من نداری در حال آنکه دیشب ده نوبت برخاسته ام . گفت باکی نیست ؛ امیدوارم که امشب بر نخیزی !!!