بهلول را به گناهی مواخذه کردند و پیش پادشاه بردند ؛ بعد از اثبات گناه گفت بینی او را سوراخ کنید . گفت ای  پادشاه ؛ والله که بینی من دو سوراخ دارد و بسوراخ سوم احتیاج نیست . پادشاه بخندید و او را ببخشید .