بهلول را دیدند بر بالای تپه ای نشسته و دست و پا همی زند . پرسیدند ؛ تو را چه می شود که دست و پا همی زنی ؟ گفت ناگهان در فکر فرو رفته ام ؛ دست و پا می زنم تا از آن بیرون آیم !!!