حکایت های بهلول
بهلول را دیدند بر بالای تپه ای نشسته و دست و پا همی زند
. پرسیدند ؛ تو را چه می شود که دست و پا همی زنی
؟ گفت ناگهان در فکر فرو رفته ام
؛ دست و پا می زنم تا از آن بیرون آیم ![]()
![]()
![]()
![]()
!!!
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مهر ۱۳۹۲ ساعت 12:52 توسط هادی
|